بچه باهوشی رابه مدرسه بردند.معلم به اوگفت :بگو(الف)سکوت کرد.معلم گفت  این که ساده است

بگو(الف)نمیگفت هرچه گفت بگونگفت،دیگران امدند پدر و مادرش امدند:بچه جان:توکه بچه باهوشی هستی 

خب میگوید الف بگو الف.نمی گفت.اخر کار گفتند چرا نمی گویی؟!گفت اخر اگر بگویم (الف)اینجا که تمام نمیشود

می گوید بگو(ب)تابگویم (ب)میگوید بگو(ت)،بگویم (ت)میگوید بگو(ث)

از همان اول (الف)را نمیگویم که تا اخرش راحت باشم،زیرا مرا از مدرسه برمیدارید و خیالم راحت میشود.

همین که بگویم (الف)دیگر از اینجا رفته ام تا انجا که دوران جوانی من باید صرف مدرسه و مکتب شود...